تبليغاتX
عاشقی تو قصه هاس -

در آنجا بر فراز قله ی کوه

در پایم خسته از رنج دویدن

به خود گفتم که در این اوج دیگر صدایم را خدا خواهد شنیدن

به سوی ابرهای تیره پر زد نگاه روشن امیدوارم

ز دل فریاد کردم که ای خداوند " من او را دوست دارم ".

صدایم رفت تا اعماق ظلمت

به هم زد خواب شوم اختران را

غبار آلوده وبی تاب کوبید در زرین قصر آسمان را

ملایک با هزاران دست کوچک کلون سخت سنگین را کشیدند

ز طوفان صدای بی شکیبم به خود لرزیده در ابری خزیدند

ستون ها همچو ماران پیچ درپیچ

درختان در مه سبزی شناور

صدایم پیکرش را شستشو داد ز خاک ره درون حوض کوثر

خدا در خواب رویا بار خود بود به زیر پلکهای پنهان نگاهش

صدایم رفت با اندوه نالید میان پرده های خوابگاهش

ولی آن پلک های نقره آلود دریغا تا سحرگه بسته بودند

سبک چون گوش ماهی های ساحل به رودیده اش بنشسته بودند

صدا صد بار نومیدانه برخاست که عاصی گردد و بر وی بتازد

صدا می خواست تا با پنجه ی خشم حریر خواب او را پاره سازد

صدا فریاد می زد از سر درد

به هم کی ریزد این خواب طلایی؟

من اینجا تشنه ی یک جرعه ی مهر تو آنجا خفته بر تخت خدایی

مگر چندان تواند اوج گیرد صدای دردمند و محنت آلود؟

چو صبح تازه از ره باز آمد

صدایم از صدا دیگر تهی بود

ولی اینجا به سوی آسمانهاست

هنوز این دیده ی امیدوارم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 16:38  توسط الهام |