تبليغاتX
عاشقی تو قصه هاس

Graphics Interchange Format Image

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 1:40  توسط الهام | 

 

چشمانم  را مي بندم  و به لحظات با تو بودن مي انديشم

 

چه ساده آغاز كرديم

 

و چه عاشقانه لحظاتمان را از عطر با هم بودن آكنديم

 

 چه ساده پايان  دادي

 

و چه ساده  وجودم را از ياد بردي......

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 1:37  توسط الهام | 
JPEG Image

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 1:31  توسط الهام | 

كاش گل بودي آنوقت ديگر براي داشتنت غمي نداشتم

 

با تمام احساسم مي چيدمت

 

و با همه ي وجودم نوازشت مي كردم

 

و تنها آن زمان بود كه مي توانستم بي هيچ دلهره اي

 

به چشمانت خيره شوم

 

و تنگ در آغوشت بگيرم

 

كاش گل بودي.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 1:27  توسط الهام | 

JPEG Image

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 1:16  توسط الهام | 

عشق زرد

 

طبق عادت هميشگيش يه گوشه ي دنج توي پارك نشسته بود

 

نيمكتش پشت يه درخت بزرگ بود كه وقتي روي اوون مي نشست ميتونست ،

 

همه ي پارك رو به راحتي ببينه

 

صداي قدمهاي آرومي كه هر لحظه نزديكتر ميشدن افكارش رو به هم ريخت .

 

سرش روكه بالا كرد متوجه شد كه غريبه نيست اون رو خوب مي شناخت،

 

مدتها بود كه هر روز اونو مي ديد كه  گل به دست سر ساعت چهار مي اومد و

 

با تب و تاب منتظر مي نشست تا عشقش از راه برسه

 

چند روزي مي شد كه دختر بيچاره  سر ساعته هميشگي مي اومد

 

ولي بعد از يه انتظار طولاني گلهارو روي نيمكت مي گذاشت و با نا اميدي بر مي گشت.

 

اون روزم مثل هميشه نا اميدانه راه مي رفت و هر چند لحظه يك بار به ساعتش نگاه ميكرد.

 

از پشت درخت اون رو زير نظر داشت كه يك دفعه گل از گله دختر شكفت

 

مثل اينكه ا نتظارش به سر رسيده بود.

 

واسه چند لحظه از اوونها غافل شد و تو  فكر رفت

 

با صداي گريه دختر از خيالاتش بيرون اوومد

 

نميدونست چه مدت گذشته بود ولي وقتي چشمهاي گريون دختر رو ديد فهميد كه همه چيز

 

تموم شده ........

 

صداي غم انگيز دختر به گوشش رسيد كه ميپرسيد:

 

آخه چرا؟؟؟؟؟

 

ديگه هيچي نمي شنيد

 

دور شدن پسر رو مي ديد

 

چه آروم و بي خيال قدم بر مي داشت!!!!!

 

جز چند شاخه گل پژمرده كه معصومانه روي نيمكت افتاده بودن، ديگه هيچي

 

نمونده بود..............

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 1:44  توسط الهام | 
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم بوديم

خشك و پژمرده ، تا روي زمين خم بوديم

گفتنيها كم نيست ، من و تو كم گفتيم

مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،‌درهم و برهم گفتيم

ديدنيها كم نيست ، من وتو كم ديديم

بي سبب از پاييز ، جاي ميلاد اقاقيها را ،‌پرسيديم

چيدنيها كم نيست ، من و تو كم چيديم

وقت گل دادن عشق ، روي دار قالي

بي‌سبب حتي ، پرتاب گل سرخي را ، ترسيديم

خواندني‌ها كم نيست ،‌من و تو كم خوانديم

من و تو ساده ترين ،‌شكل سرودن را

در معبر باد ،‌با دهاني بسته وامانديم

من و تو كم بوديم

من و تو ،‌اما در ميدانها

اينك اندازه ‌ما مي‌خوانيم

ما به اندازه‌ما مي‌گوييم ،‌ما به اندازه‌ما مي چينيم

‌ما به اندازه‌ما مي بوييم ،‌ما به اندازه‌ما مي روييم

من و تو كم نه كه بايد شب بي ‌رحم وگل مريم وبيداري شبنم
 
باشيم

من و تو خم نه و درهم نه وكم نه ،‌كه مي‌بايد ،‌با هم باشيم

من و تو حق داريم در شب اين جنبش نبض آدم باشيم
 
من و تو حق داريم كه به اندازه‌ما هم شده با هم باشيم گفتنيها
 
 كم نيست
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 9:4  توسط الهام |