![]() |
![]() |
|
|
آنچه می خواهم نمی بینم آنچه می بینم نمی خواهم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 11:41 توسط الهام |
|
|
چه غمگینانه میپیچد درون کوچه قلبم صدای تو که میگفتی به جز تو دل نمیبندم فریب وعده هایت را ندانستم ولی اکنون به یاد خنده های تو میان گریه میخند
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 10:49 توسط الهام |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 10:8 توسط الهام |
|
|
ما که بختمون از اول بخت بد بیاری بود
آخر روزهای خوبمون که گریه زاری بود
روزهای بد میرن و روزهای بد تر میان
از دل غم زده ی من نمی دونم چی میخوان
روزگار چرخید و من اسیر درمان شدم
سوی بد بیاریام راهی زندان شدم
خلاصه ای روزگار خنجرتو به ما زدی
ولی من با این غزل میگم که اشتباه زدی
حالا اشک خون به چشم این رو واست میخونم
الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم
الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 9:31 توسط الهام |
|
|
بی خیال از قصه ی مرگ صدام
بی خیال از این که بارون چشام
بی خیال از این شکار دل تو
هدفش گمشده این تیر چشام
بی خیال از این که من
پای عشقت جون میدم
بدون این رو یه روزی
عشق و بهت نشون میدم
بدون از دوریت نمی میره دلم
از دل سرد تو می میره دلم
تو دلم این همه سنگینی نکن
روز های خوبم رو بارونی نکن
بی خیال از این که من
پای عشقت جون میدم
بدون این رو یه روزی
عشق و بهت نشون میدم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 9:7 توسط الهام |
|
|
وقتی عاشقی گناهه وقتی عاشق بی پناهه وقتی که شبای عاشق، پر گریه، پر آهه دیگه باید عشقو توی قصه خوند دیگه باید پا به پای قصه موند |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 8:46 توسط الهام |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 8:40 توسط الهام |
|
|
چرا در فراق آنهمه بی تاب دیدار و در وصال اینهمه درگیر دیدار این کدامین رسم بی مروت روزگار است چرا در بهار اندک و کوتاه عشقمان گلی را غرس نکردیم تا امروز طراوت بویش معطر کننده زندگیمان باشد چرا پائیز آمد چرا همیشه زمستان علاقه مان را برف و بوران غم ها و درد ها بیزاری و تنفرها آماج تیر خود قرار داده است چرا؟ آن بهار کوتاه کجا رفت؟ کدامین جلاد به یغمای خشونتش برد؟ بیا با هم بیاندیشیم به یاری اندیشه هم با تجمل تفکر درد را تشخیص بدهیم سوال این است علت آفت زدگی باغستان دل و عشق و اشتراک ما چیست؟ از کجا و چرا آغاز شد؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 8:24 توسط الهام |
|
|
مرا هر چند بشکستی نمی خواهم شکست تو نمی خوام اندوهی ببینم حتی در آن چشم مست تو نمی خواهم تو را،هرگز نمی یا بم تو را هرگز ولی ترک خیال تو نمی دارم روا هرگز کاش می شد تو عینه سختی بازم عاشق بمونیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 23:44 توسط الهام |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 23:41 توسط الهام |
|
|
سر رو شونه هام بزار ای رسیده از دیار اومدی رها شدم از شب تیره وتار گوش کن آهنگ دلم صدای زنگ دلم که از عشق تو میگه توببین تنگه دلم کاش می شد تو عینه سختی بازم عاشق بمونیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 23:32 توسط الهام |
|
|
باز چرا تنها نشستي چرا باز چشمات وبستي؟
حيف اون چشماي خوشگل حيف اون دل كه شكستي از كسي دلگير شدي كه اينجوري چشمات يه درياست شايدم فكر ميكني كه كسي منتظرت اونجاست اخه اي اهوي غمگين مگه اون با تو چه كرده؟ چرا توفكر مي كني كه ميره وبر نمي گرده؟ مي دونم چقدري با اون حرفاي نگفته داشتي پس چرا ديروز نرفتي دلشو تنها گذاشتي؟ همه مي دونن چقدري به تو ودل تو بد كرد مي دونن از پشت پرده به يكي ديگه نگاه كرد اونروز و يادم نمي ره كه چقدر تو گريه كردي كه چقدري با نگاهت دلش و بدرقه كردي خيلي دوست داشتي بدوني چه كسي چشماش وگول زد اون كيه ساخته با دستاش بين دل شماها سد يادته بهت ميگفتم نكن اين كارو عزيزم يه روزي بايد كنارت پا به پات من اشك بريزم دل تو دادي به دستش نگاتو دوختي به چشماش تا مي گفت واسم عزيزي تو مي مردي واسه حرفاش ديگه هيچ كسي نتونست جلوي تو رو بگيره نمي ذاشتي كسي جز اون ديگه دستاتو بگيره مهربون بودي و با اون مهربونتري بودي انگار اما اي اهوي نازم اون بهت نبود وفادار حالااينجا تو نشستي با يه قلب پاره پاره توي اسمون چشمات نمي بينم من ستاره فكر نكن كه تنها هستي من و اسمون باهاتيم اينقدر تو مهربوني كه پيشت ما خاك پاتيم دلي رو كه داده بودي روزگارپسش ميگيره اوني كه وفا نداره توي تنهائي مي ميره من ميدونم كه يه روزي اون پشيمون ميشه بازم ميادش با يه بغل گل پيش تو اهوي نازم کاش میشد تو عسنه سختی بازم عاشق بمونیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 9:15 توسط الهام |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 9:10 توسط الهام |
|
|
ای نازنین لبانت را از خنده باز کن
تا بتوانم عشق را درسرخی وقشنگی لبانت دریابم
وبایک بوسه مزه عشق را بچشانم
و پشت میله های قفس غم آوارگی ایم را احساس نکونم
تا از بیهودگی نجات یابم
ای نازنین اگه تو بخواهی از من جدا شوی
آسمان چشم ها یم ابری خواهد شد
تیرگی آن را می پوشاند
و قطره قطره اشک را بر گونه ام نمایان می کوند
بیا که تنها نگاهم به دنبال توست
ای نازنین یار
کاش میشد تو عینه سختی بازم عاشق بمونیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 9:6 توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام به همه ی دوستان خوبم
ممنونم که نظراتتون راجب وبلاگ من میدین |
| پیوندهای روزانه |
|
غم جدایی آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
مشاور حقوقی |
|
RSS
|