![]() |
![]() |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 16:11 توسط الهام |
|
|
آهي از دل ، موجي از خروش ، شوري از عشق ،
نه نمي دانم .
نگاههاي خسته اي كه منتظر تا انتهاي افق ،
خيره به دشت نياز با قطره هاي عشق كي تو را در ربود.
نفرين بر تو كه مي خروشي و مي بري ،
نفرين بر تو اي دشت التماس براي مرغان و غاز .
نفرين بر تو كه اگر آرام باشي نيازي و تلاطم ديوانه كننده ات ويراني .
نفرين بر تو كه الهامي را ربودي كه الهام بخش دلم بود
يا لااقل الهام ِ دلم بود ،
مگر نه اينكه او دلم است پس تو دلم را ويران كردي .
نفرين بر تو كه سكوت با تو بيگانه و آرامش از تو فراري ست.
نفرين به تو كه روزي دوستت داشتم و حالا كه دلم دوستت ندارد ،
همهء عشق را از آن ربودي كه تا من هم خلعِ عشق شوم.
نفرين به تو كه حتي عميق بودن را از من ربودي .
نشستن و نگاه كردن ، پرواز خيال و نگاهِ نياز كردن ،
سكوت دل شكستن و حرف رويا زدن ،
همه نه آن اشعاريست كه با لب گفته شود بلكه با نگاه مفهوم مي يابد .
پهنه اي از آسمان آبي را چنان به نظاره مي گذاري
كه از ديدنش شادي را چون عشق زير پوست احساسم حس مي كنم .
و تو چه بي رحمانه سرمايه ي زندگيم را همه ي دلخوشيم را
با خود به يغما بردي.
آري ، تو حاكمي هستي كه حكمت را با در ربودنِ عشقم ثابت كردي
و ثابت كردي تنها قاتلي هستي كه هيچوقت محكوم نمي شوي.
حتي ديگر بر آن پهنه بي يار وياور قدم زدن هم آرامم نمي كند .
آري ، تو آرامش را از دل من كه همان پيام آور عشقم است ربودي
و من چه بيزارم كه دلم را ناراحت كردي .
شايد براي ديگران مايه عشق و اميد باشي ،
اما براي من نيستيِ كامل
کاش می شد تو عینه سحتی بازم عاشق بمونیم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 16:1 توسط الهام |
|
|
شبی را بی تو سر کردن چه سخته
غمين تنها سفر کردن چه سخته
در اين ظلمت سرا در وادی شب ز ياد تو حذر کردن چه سخته
در اين محبس در اين زندان دلگير شب و روزم هدر کردن چه سخته
ز رويا های زيبای گذشته زمانی دل به در کردن چه سخته |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 15:52 توسط الهام |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 0:21 توسط الهام |
|
|
ما که رفتیم ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم واسه تو یه عمر اسیر،تو کنج این خونه بودیم ما که رفتیم تو بمون با هرکی که دوسش داری با اونی که پنهونی سر روی شونش میذاری ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود قصه چشمای تو واسه ما تکراری نبود ما که رفتیم ولی خوب موندی سر قول و قرار خوب رها کردی دستامو توی اول بهار ما که رفتیم حالا تو می مونی و عشق جدید می دونم چند روز دیگه می شنوم جدا شدید ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود دل ما لایق این که بندازیش زمین نبود ما که رفتیم ولی چشم تو عجب نگاهی داشت جمله های پر عشق تو چه وعده هایی داشت ما که رفتیم ولی قدرتو دونسته بودیم بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم ما که رفتیم تو برو دل بده دست دیگری به قول حافظ ما هم داریم یه یار سفری ما که رفتیم تو بشین زیر نگاه عاشقش آرزوم اینه فقط تلف نشه دقایقش ما که رفتیم تو برو دنبال طالع خودت ببینم که سال دیگه،کی میاد تولدت؟ ما که رفتیم تو بمون با اون که از راه اومده اون که با اومدنش خنجر به قلب من زده ما که رفتیم دل ندیم دیگه به عشق کاغذی لااقل می اومدی پیشم ،واسه خدافظی کاش می شد تو عینه سختی بازم عاشق بمونیم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 0:20 توسط الهام |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 0:24 توسط الهام |
|
|
گفتم: نرو پر پر میشم گفتی: میخوام رها باشم گفتم: آخه عاشق شدم گفتی: میخوام تنها باشم گفتم:دلم؟؟؟؟؟ گفتی:بسوز گفتم:یه عمره،باز هنوز؟ گفتم:پس عمرم چی میشه؟ گفتی:هدر شد شب و روز وای ی ی ی ی ی دلم گفتم:آخه من داغون میشم گفتی:به من خوش میگذره گفتم:بیا چشمام ماله تو گفتی:آخه کی می خره؟ گفتم:منو جنس می دیدی؟ گفتی:آره بی قیمتی گفتم:من یه روز کسی بودم با من نکن بی حرمتی گفتم:صدام می میره باز گفتی:به غم بسوز بساز گفتم:حالا که پیر شدم گفتی:که از تو سیر شدم گفتم:تمنا می کنم گفتی:می خوام خوردت کنم گفتم:بیا بشکن تنو گفتی:فراموش کن منو کاش می شد تو عینه سختی بازم عاشق بمونیم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 0:23 توسط الهام |
|
|
برگ علف و برگ پائیزی یک برگ عاف به یک برگه پائیزی گفت؟ تو در هنگام افتادن از شاخه غوغایی بر پا می کنی و رویا های زمستانی ام را بز هم می زنی!!!!!! بزگ پائیزی خشمگین شد و گفت: ای همیشه فرومایه! از چه رویایی سخن میگویی در حالیکه به خاک پست چسبیده ای و از موسیقی آسمانی دور مانده ای و در میان آواز و نوحه فرق نمی گذاری؟ برگ پائیزی پس از گفتن این سخن،بر زمین سقوط کرد و به خواب رفت و چون بهار فرا رسید،از خواب بیدار شد اما به برگ علفی مبدل شده بود. پائیز نیز به خوابه زمستانی رفت و چون باد وزید،برگهای پوسیده بر برگ علف افتادند. برگ علف با خود گفت: وای از این برگهای سنگین پائیزی!!! آنان در هنگام افتادنشان از شاخه ها غوغایی بر پا میکنند و
رویا های زمستانی ام را بر هم می زند!
جبران خلیل جبران |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 0:15 توسط الهام |
|
کاش می شد تو عینه سختی بازم عاشق بمونیم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 0:11 توسط الهام |
|
چرا از من گذشتی بی تفاوت نه انگار عشقی بود نه روزگاری نه پاییز و زمستون نه بهاری چه جور دلت اومد تنهام بذاری ؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 0:5 توسط الهام |
|
|
حیف عمرم حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم حیف غصه ای که خوردم،چون ازت خبر نداشتم حیف اون روزا که کلی ناز چشماتو کشیدم حیف شوقی که تو گفتی داری اما من ندیدم حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم حیف رویام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو،تو خواب حیف با وفایی من،حیف عشق و اعتمادم حیف اون دسته گلی که،توی پاییز به تو دادم حیف فرصتای نقرم،حیف عمرم و دقیقه م حیف هر چی به تو گفتم،راس راسی حیف سلیقه م حیف اشکایی که ریختم واسه تو دم سیده حیف احساس طلائیم،حیف این عشق و عقیده حیف شادیم توی روزی که میگن تولدت بود حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود حیف جمعه های دلگیر،حیف شنبه های رنگی حیف اون روز که نوشتم،چشای به این قشنگی حیف فکرایی که کردم واسه جستن بهونه حیف عشقی که کسی نیست حالا قدرشو بدونه حیف اون همه قسمها که به اسم تو نخوردم حیف نازی که کشیدم چون که طاقت نیاوردم حیف اون کسی که دائم عاشقم بود توی رویا حیف که تو از راه رسیدی اونودادمش به دریا حیف چیزی که ندارم،حیف ذوقی که نکردی حیف گرمیای دستم،که سپردمش به سردی
حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت حیف اعتماد اون روز،حیف واژه ی خیانت حیف اون همه دعاهام،واسه ی تو شب یلدا حیف اون چیزی که گم شد،دیگه ام نمیشه پیدا
حیف اون شبی که گفتم پیش تو کمه ستاره حیف اون حرفا که گفتی،گفتم اشکالی نداره حیف چشمایی که گفتم به تو با لبای خندون حیف آرزوی دیدار،با تو بودن زیر بارون حیف هر چی که سپردم،حیف هرچی که نبودی حیف تکلیفم بیاو روشنش کن تو به زودی کاش می شد تو عینه سختی بازم عاشق بمونیم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آذر 1384ساعت 23:55 توسط الهام |
|
![]() کاش می شد تو عینه سختی بازم عاشق بمونیم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 0:0 توسط الهام |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 23:52 توسط الهام |
|
|
حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند.
کاش می شد تو عینه سختی بازم عاشق بمونیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 23:42 توسط الهام |
|
|
چیزی نگو قسم نخور تمومه حرفات یه دروغه کسی نگفت خودم دیدم خونه ی قلب تو شلوغه چیزی نگو لیاقتت عشق مقدسم نبود حس می کنم نبودی و بودنتم یه قصه بود تو دیگه مردی و این حرف آخره بذار عشق تو از خاطرم بره فکر می کردم قلبت مال منه اما انگار صد شاخه می پره اسمتو پاک کردم از تو دفترام بیخودی قسم نخور دیگه سخته برام تورو باو داشتم و میخواستمت چرا آتیش کشیدی همه ی باورام کسی نگفت بهم من خودم دیدم راستشو بخوای یه چیزی نفهمیدم چرا وقتی تو رو از عشق خالی دیدم جایه گریه به حالت میخندیدم شایدم واسه اینه که دیگه بی ارزشی واسه ی همه عروسکه نمایشی تیی که میگذری ساده از اینهمه عشق لیاقت نداری دیگه با من باشی
کاش می شد تو عینه سختی بازم عاشق بمونیم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 23:24 توسط الهام |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 0:6 توسط الهام |
|
|
سوخته بال
آمدنم به سويت اى يار كه پرچين صداقت عرق شرم نشست و مفهوم عشق سر به زير افكند چه پروازى بود افسوس آن پروانه كه پروازش را بر فراز گل هاى نيلوفر مى افروخت چه حقيرانه سوخت از كوچه فرياد مى آمد آى... كجايى؟ از سر كوچه بيداد مى آمد آى... كجايى؟ و من در هفت برج عشق خود را به تو بخشيده بودم چه پروازى بود آمدنم به سويت
کاش می شد تو عینه سختی بازم عاشق بمونیم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 0:4 توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام به همه ی دوستان خوبم
ممنونم که نظراتتون راجب وبلاگ من میدین |
| پیوندهای روزانه |
|
غم جدایی آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
مشاور حقوقی |
|
RSS
|