تبليغاتX
عاشقی تو قصه هاس
JPEG Image

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 23:48  توسط الهام | 

سر به روی شانه های مهربانت میگذارم

عقده دل میگشاید گریه ی بی اختیارم

از غم نامردمیها بغض ها در سینه دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

خالی از خودخواهی من بر تر از آلایش تن

من تورا بالا تر از تن برتر از من دوست دارم

عشق صد ها چهره دارد

چشم  تو آیینه در عشق

عشق را در چهره آیینه دیدن دوست دارم

در خموشی چشم ما در قصه هاو گفتگو هاست

من تو را در جذبه مهراب دیدن دوست دارم

در هوای دیدنش یه عمر در چله نشستم

چله را در مقدم عشقم شکستن دوست دارم

کاش می شد تو عینه سختی بازم عاشق بمونیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 23:34  توسط الهام | 

جمله ی من عاشقم این روزا تکراری شده

یه بهونه واسه ی گذاره بیکاری شده     

عاشقی گم شده و عشق دیگه اون هویته قدیم و نداره

فک نکن که عاشقی یه لحظه خیره شدنه

روزو شب نالیدنه زیادی خوابیدنه

رنگ و زیبایی ملاکه عشق نیست

هر عشقی که از رنگ و زیبایی میاد اون عشق نیست

یه نسیمه گذرونه،عاشقی سوزه درونه

عشق مثله پر پروانه لطیفه

مثله شبنم پر پاکی مثله دریایی وسیعه

سر به زیر و بی دریقه

خیلی ها فک می کنن که عاشقی

گفتنه جمله ی دوست دارمه

هر کیو می بینن آب و رنگ داره

میگن اون خودشه اون یارمه ماهه شبایه تارمه

JPEG Image

 

کاش می شد تو عینه سختی بازم عاشق بمونیم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 0:20  توسط الهام | 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 15:1  توسط الهام | 
JPEG Image
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 14:44  توسط الهام | 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 14:20  توسط الهام | 
من
معادله ای لاینحل برای تو
و تو
معادلهای حل نشدنی برای من
و این وسط
شیطنت نگاه تو و
دویدن  های مکرر خون به زیر پوست گونه هایم
احمقانه ترین جریان زندگیست
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 14:14  توسط الهام | 

حسرت JPEG Image

از من رميده يي و من ساده دل هنوز


بي مهري و جفاي تو باور نمي كنم

 
دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين


ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم


رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد


ديگر چگونه عشق ترا آرزو كنم


ديگر چگونه مستي يك بوسه ترا


دراين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم


ياد آر آن زن ‚ آن زن ديوانه را كه خفت


يك شب بروي سينه تو مست عشق و ناز


لرزيد بر لبان عطش كرده اش هوس


خنديد در نگاه گريزنده اش نياز


لبهاي تشنه اش به لبت داغ بوسه زد


افسانه هاي شوق ترا گفت با نگاه


پيچيد همچو شاخه پيچك به پيكرت


آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه


هر قصه ايي كه ز عشق خواندي


به گوش او در دل سپرد و هيچ ز خاطره نبرده است

 
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت


آن شاخه خشك گشته و آن باغ مرده است


با آنكه رفته يي و مرا برده يي ز ياد


مي خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت


اي مرد اي فريب مجسم بيا كه باز


بر سينه پر آتش خود مي فشارمت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 8:33  توسط الهام | 
GIF Image
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 22:51  توسط الهام | 

 

  چه چيزي انتظار مرا مي کشد  تنبيه ؟! نگاه هاي خشمگين ؟
چقدر بايد تاوان دهم
يک روز ؟ يک هفته ؟ يک ماه ؟ يک سال ؟
... يا يک عمر ؟
نمي دانم
نه
اصلا به حساب و کتابش نمي ارزد
مي بوسم اش
و فرار مي کنم... JPEG Image

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 22:47  توسط الهام | 

چشام وقتي زيباست كه پر از اشك باشه

اشك وقتي زيباست كه براي عشق باشه

عشق وقتي زيباست كه براي تو باشه

تو وقتي زيبايي كه براي من باشي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 22:38  توسط الهام | 
JPEG Image
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 23:36  توسط الهام | 
 
 
 
من ديوونه رو باش كه نفهميدم تو بي رحمي
 
تمام مشكلم اينه كه حرفامو نمي فهمي
 
   منو باش كه نفهميدم تو بي ذوقي بي احساسي
 دروغ بود اينكه مي گفتي تو هم محو گل ياسي
 من ديوونه رو باش كه شكستم با شكست تو
 تو چه مردابي افتادم يه عمره با دو دست تو
 من ديوونه رو باش واسه تو گريه مي كردم
 
تو رو باش كه نفهميدي تو شعرم گم شده دردم
من ديوونه رو باش كه به پاي چشم تو سوختم
 
ولي بعد يه كم بازي تو با من بد شدي كم كم
من ديوونه رو باش كه واسه عهدت قسم خوردم
باهات موندم ، باهات ساختم ، واست سوختم ،‌واست مردم
 من ديوونه رو باش كه به اخماي تو خنديدم
 همش يك گل تو باغچم بود اونم آخر واست چيدم
 من ديوونه رو باش كه به خوبيم عادتت دادم
 شكستي قلبمو اما نديدي رنگ فريادم
 من ديوونه رو باش كه واست روزامو سوزوندم
 خوشي رو تو خودم كشتم ، ولي با چشم تو موندم
 من ديوونه رو باش كه كشيدم ناز چشماتو
چه قد تلخه بدون تو ، چه قدر سخته برام با تو
من ديوونه رو باش كه خيال كردم تو مجنوني
تو حتي اسم مجنونم ، نه آوردي ،‌ نه مي دوني
 من ديوونه رو باش كه قد دنيا دوست دارم
 نه اما من دوست داشتم حالا كه از تو بيزارم
من ديوونه رو باش كه واست خوندم چه قد ساده
تو حرف عاشقونم رو شنيدي ، حاضر آماده
 من ديوونه رو باش كه نشستم منتظر ،‌رسوا
 زدي تو زير قولاتو ، گذاشتي باز منو تنها
 منو باش كه نفهميدم منو ديگه نمي خواستي
 چه قدر ديوونه اي راستي ،‌چه قد ديوونه ام راستي
 منو باش كه با يه آهنگ مي خواستم مهربونتر شم
 زدي تير و توي ذوقم نداشتي حوصله بازم
من ديوونه رو باش كه تو رو عاشق حساب كردم
 چه قدر ديوونه تر چون باز ، تو رو اينجا خطاب كردم
 من ديوونه رو باش كه ،‌درسته خيلي ديوونم
جهنم مي رم اما نه ، كنار تو نمي مونم
 اينم يه نامه ي ابري ، به امضاي يه ديوونه 
 
  فقط بيچاره اون كس كه ، يه عمر با تو مي مونه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 23:34  توسط الهام | 
ای کاش غزل های مرا میخواندی
حال دل تنهای  مرا میخواندی
در غربت چشمان غمین ای کاش
آن اوج تمنای مرا می دیدی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 23:21  توسط الهام | 

بيشتر از هميشه دوستت دارم

گر چه از عاشقي

و از عاشق شدن بيزارم

زير آوار فرو ريخته عشق

از دلم چيزي نمونده كه به تو بسپارم

اگر بيهوده مي ترسيدم

عشق را آنگونه كه هست ميديدم

شايد اين لحظه غمگين وداع

قلبمو دوباره مي بخشيدم

هر دريچه اي كه رو به شب گشودم

فكر تنهائي چشمهاي تو بودم

عاشقانه ترين سروده ام شعر چشمهاي تو بوده

از تو بوده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 11:0  توسط الهام | 

بيشتر از هميشه دوستت دارم

گر چه از عاشقي

و از عاشق شدن بيزارم

زير آوار فرو ريخته عشق

از دلم چيزي نمونده كه به تو بسپارم

اگر بيهوده مي ترسيدم

عشق را آنگونه كه هست ميديدم

شايد اين لحظه غمگين وداع

قلبمو دوباره مي بخشيدم

هر دريچه اي كه رو به شب گشودم

فكر تنهائي چشمهاي تو بودم

عاشقانه ترين سروده ام شعر چشمهاي تو بوده

از تو بوده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 10:53  توسط الهام | 

 

سکوت که می کنی
فکر می کنم
بدت آمده
من بد بوده ام
             فکر می کنم
حالت خوب نیست
خوش نیستی
فکر می کنم
به چیزهایی که
فکرش را نمی شود کرد
فکر می کنم
به سکوت فکر می کنم
و چقدر سکوت
که در سکوت می کنم
...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 10:51  توسط الهام | 

 اینو نوشتم با اینکه میدونم  اوونی که میخوام شاید هیچوقت  نخونه........!!!

 

اونی که مدعی بود عاشقته

تورو تو فاصله ها تنها گذاشت

بی خبر رفت و تو این بی راهه ها 

رده پاشم واسه چشمات جا نذاشت

آه دلو سوزوندی آه چرا نموندی؟؟؟؟؟

منو هر ثانیه و جنونه تو      

واسه من همین خیالتم بسه   

بذا جاده ها اشتبا ه برن        

ما که دستمون به هم نمیرسه

با حریره پیله هایه کاغذی 

واسه من جادرو ابریشم نکن

من به پروانه شدن نمیرسم 

حرمته فاصلمونو کم نکن 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 10:49  توسط الهام | 
JPEG Image

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 10:39  توسط الهام | 

خوش به حالت تکه سنگ که نداری دله تنگ

حسودیم میشه به تو بی صدایی و یه رنگ    

دله عاشق نداری پیشه کس جا بذاری           

تا با غم بشکندش از چشات خون بباری    

گوش نداری بشنوی حرفهای اینو اون      

بفریبنت تورو با دروغ و وعده ها         

پا نداری که بری دنباله یار شهر به شهر 

وقتی پیداش میکنی نخوادت با نازو قهر

خوش به حالت تکه سنگ                  

خوش به حالت تکه سنگ                    

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 9:51  توسط الهام | 

به دنبال تو می گردمJPEG Image

تو ای تنها ترین سردار فتح قلب ویرانم

تو ای شهزاده ی خوشبخت کاخ حسرت جانم

تو ای زیباترین پروانه ی بی تاب شمع قلب سوزانم

 

به دنبال تو می گردم

که شاید چشمهایم را به چشمانت بدوزم

تا نگاه خواهش دل را عیان سازم

که شاید دستهایم را به دامانت بیاویزم

و عشق خویش را با یک صدای لرزش ماتم بیان سازم

 

به دنبال تو می گردم

که قدری از حصار این جهان بیرون رویم و ساغری از باذه ی آتش به کام یکدگر ریزیم

که قدری از فراز عشق بالاتر رویم و درد را غم زار دل سازیم

که قدری محو در چشمان هم باشیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 23:20  توسط الهام | 

مهم نيست ....

تا حالا صداي هق هق شنيدي ؟..

قصه ي غصه ي عاشق شنيدي 

تا حالا شب شده تا صبح نخوابي ؟..

مثل " مردم لايق " شنيدي ؟..

مي گن اون خدايي كه اون بالاهاس..

ميدونه براي هر كي چي سزاس..

پس چرا ساكته ، حرف نمي زنه ؟..

اخه اين رسمشه ، اون چه جور خداس ؟..

يكي نيس به من بگه تو چي مي خواي ؟..

چرا تو خودتي بيرون نمي ياي ؟..

نغمه ي سازي كه از دور مي شنوي..

خوش صداس هر چيه تنبور ميشنوي..

عشق همينه وقتي نزديكش بري..

صداش عادت ميشه ناجور مي شنوي..

من ديگه خسته شدم بايد برم..

هيشكي اينجا نيس بهش چيزي بگم..

به درك ! بذار اونا بهم بگن..

جمله ي مزخرف عاشقتم !..

يكي نيس به من بگه تو چي مي خواي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 12:25  توسط الهام | 

خسته ام از نوشتن،از عشق ...از نوشتن از اين همه دروغ...

خسته ام از اين کلمات کودکانه،از اين دلخوشی های بچه گانه

خسته ام از اين مستی و سردرگمی...خسته از جستجو کردن ،

فراموش کردن هستی ام ...وجودم...خسته از بازی های بچه گانه

از بازی با اين همبازی های بچه تر از خودم...خسته از دويدن...

برای رسيدن...برای رسيدن به هيچ!

خسته ام از اين اعتياد قلبم به عشق...از اعتياد چشمانم

به اشک.خسته از باور دروغی بنام عشق...

خسته از اين قمار ...از قمار دل...قماری که آخرش چه برنده 

باشی و چه بازنده...بازنده ای بيش نخواهی بود...

قماری که در پايانش بجای مشتی اسکناس چکشی

ردو بدل ميشود که برنده با آن بر دل بازنده ميکوبد...

چکشی که فقط خرد ميکند..و دست به دست منتقل ميشود

بازنده های قمار امروز شايد چکش به دستان قمار فردا باشند

خسته از جارو کردن خرده شيشه های دل...خسته از بريده شدن

دستم به دست اين خرده شيشه های مقدس...خسته از

مرهم گذاشتن بر اين زخم های کهنه،خسته از شنيدن

صدا در دل...که هر از گاه غريبه ای بر آن ميکوبد...خسته

از نوشتن نام اين رهگذران بر ديوار دلم با تيشهء عشق

خسته از پاک کردن نام اين رهگذران پس از رفتنشان از

اين سامان...خسته از کاروانسرا شدن دل و به زير سوال

رفتن عشق...

                                    خسته ام .. خستهء .. خسته

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 12:21  توسط الهام | 

 

 

 

 

 

دل تو مثل دلم اينهمه دلتنگ كه نيست
بخدا جنس دلم مثل دلت سنگ كه نيست
همه حرفات پر كذب و پرنيرنگ و فريب
عشق من مثل تو و عشق تو بيرنگ كه نيست
تنم اينجاست همه فكر وخيالم پيش تو
تو كه آرومي، آخه تو دل تو جنگ كه نيست
وقتي که رفتي ، واسه من حتی دلت تنگ نشد
خونه ي عشق و شناختن كار هر سنگ كه نيست

 

 

 

کاش مي شد داد زد فرياد زد
کاش با فرياد غم پر مي کشيد
کاش مي شد آن دمي که درد هست
چشم را بست و دگر چيزي نديد
کاش اشک با غم من ياري کند
اشک تنها مرهم درد من است
خورده پيوندي ميان من و درد
کاش مي شد گره را از هم بريد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 12:17  توسط الهام |