تبليغاتX
عاشقی تو قصه هاس
            برگي که از هر شاخه ميافتد    
 بوي خزان دارد
JPEG Image
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 23:4  توسط الهام | 

واسه موندن ديگه ديرِ نگو نَه

دلم از عاشقي سيرِ نگو نه

باغچه ي سبز دل عاشق من

ديگه همرنگِ كويرِ نگو نه

اون زمون عاشق تو جووني كرد

ولي حالا ديگه پيرِ نگو نه

هميشه دروغ ميگي وقتي ميشم

توي چشمايِ تو خيره نگو نه

ميدوني حِسي كه محتاج تو بود

داره كم كَمَك ميميره نگو نه

يه روزي گفتي ميخوام برم حالا

پايِ من يه جايي گيرِ نگو نه

وقتي منتظر بودم كجا بودي

حالا اومدي كه ديرِ نگو نه

ميدونم جواب تو به اين غزل

يه سكوتِ ناگزيرِ نگو نه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 23:2  توسط الهام | 

تقديم به تو كه برايم بهتريني

ما همه قصه ي يك كهنه كتابيم

*****************************

بنام خدای مهربانی ها

هيچ گاه چشمهايی را که عاشقانه میپرستم نديدم اما ميدانم چشمهايش به مهربانی دريا و به وسعت دشت شقايق است و اين برای من کافی است که بدانم عمق چشمانش به ژرفای اقيانوس است و مثل دشت آرام است. من رنگ چشمانش را برای چه ميخواهم بدانم وقتی نگاهش پر از عشق است وقتی در عميقترين نقطه چشمانش می شود دريا را پيدا کرد و در ساحل چشمانش به آرامش رسيد. رنگ چشمش مهم نيست وقتی در کنارش به آرامش خيال ميرسی و ميخواهی تمام دنيا در يک لحظه نگاه او تمام شود. هيچ چيز مهم نيست وقتی ايثار و عشق در نگاه او معنا پيدا کند. يک نگاه برايت تمام دنيا ميشود. باور ميکنی؟

 

***************************

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 22:47  توسط الهام | 

 

 

سرگرمی تو، شده بازی با این دل غمگین و خسته ام

یادت نمیاد، اون همه قول و قرارایی که با تو بستم

با این همه ظلم، تو ببین باز چجوری پای این همه قول و قرار من نشستم

نشکن دلمو، به خدا آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز

نگو بی خبری، نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز

نگو بی خبری،نگو نمیدونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز

دیوونه نکن، دلم، آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز

نگو بی خبری، نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز

نگو بی خبری، نگو نمیدونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 22:42  توسط الهام | 
کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن است

راستی نهایت عشق را می توانی در چشمهای مضطربم بخوانی؟

اگر میتوانی پس تو هم مانند من عاشقی!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 8:31  توسط الهام |