تبليغاتX
عاشقی تو قصه هاس
JPEG Image
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 4:0  توسط الهام | 

حالا كه با هم يكي شدن دلامونُِِ

 

حالا كه جاده ها افتادن به پامونُ

 

يكي از اون بالا انگار داره ميشنوه صدامونُ

 

به گمونم كه اثر داره دعامونُ

 

همسفر اي  هم ستاره را بيفتيم

 

كه خودش داره هوامونُ

 

دل اون سوخته براي گريه هامونُ

 

خودش داره هوامونُ

 

كليد بارون تو دستامونه

 

ميشيم روونه شونه به شونه

 

ميشه هر سنگ بيابون براي ما يه نشونه

 

كه بتونه مارو تا كنار دريا برسونه

 

همسفر اي هم ستاره سر رو شونه هاي من بذار دوباره

 

وقتي برفا آب ميشن رودخونه سر رو شونهْ دريا ميذاره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 3:21  توسط الهام | 
 
به كي بگم مسافرم
 
قسمت نشد ببينمت خدانگهداري كنم
 
فرصت نشد بمونمو از تو نگهداري كنم
 
گفتم اگه ببينمت دل كندنم سخته برام
 
اگه يه وقت بگي نرو رفتن پر از درده برام
 
گفتم صداتو نشنوم نديده از پيشت برم
 
پشت سرم زاري نكن چي كار كنم مسافرم
 
من ميمرم ولي باز تو بدون هميشه
 
ياد تو از خاطر من فراموش نمي شه
 
گل من خوب مي دوني بي تو تك و تنهام عزيزم
 
اگه تو نباشي ميمرم
 
نامه رو تا تهش بخون گريه نكن طاقت بيار
 
 نامه رو خط خطي نكن
 
دو جمله ام رو دووم بيار
 
باور نكن يه بي وفام نامه مي ذارمو ميرم
 
نه قسمت زندگيم اينه به كي بگم مسافرم
 
سهم من از تو دوري تو لحظه هاي بي كسي
 
قشنگي قسمت ماست كه ما به هم نمي رسيم
 
من ميمرم ولي باز تو بدون هميشه
 
ياد تو از خاطر من فراموش نمي شه
 
گل من خوب مي دوني بي تو تك تنهام عزيزم
 
اگه تو نباشي مييرم
 
هميشه زنده مي مونم با ياد تو ترانه هام
منو ببخش اگه بازم اشكام چكيد رو نامه هام ديگه تموم شد فرصتم
خاطره هام پيشت باشه تمام خاطرات خوش خدانگهدارت باشه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 3:16  توسط الهام | 

در آنجا بر فراز قله ی کوه

در پایم خسته از رنج دویدن

به خود گفتم که در این اوج دیگر صدایم را خدا خواهد شنیدن

به سوی ابرهای تیره پر زد نگاه روشن امیدوارم

ز دل فریاد کردم که ای خداوند " من او را دوست دارم ".

صدایم رفت تا اعماق ظلمت

به هم زد خواب شوم اختران را

غبار آلوده وبی تاب کوبید در زرین قصر آسمان را

ملایک با هزاران دست کوچک کلون سخت سنگین را کشیدند

ز طوفان صدای بی شکیبم به خود لرزیده در ابری خزیدند

ستون ها همچو ماران پیچ درپیچ

درختان در مه سبزی شناور

صدایم پیکرش را شستشو داد ز خاک ره درون حوض کوثر

خدا در خواب رویا بار خود بود به زیر پلکهای پنهان نگاهش

صدایم رفت با اندوه نالید میان پرده های خوابگاهش

ولی آن پلک های نقره آلود دریغا تا سحرگه بسته بودند

سبک چون گوش ماهی های ساحل به رودیده اش بنشسته بودند

صدا صد بار نومیدانه برخاست که عاصی گردد و بر وی بتازد

صدا می خواست تا با پنجه ی خشم حریر خواب او را پاره سازد

صدا فریاد می زد از سر درد

به هم کی ریزد این خواب طلایی؟

من اینجا تشنه ی یک جرعه ی مهر تو آنجا خفته بر تخت خدایی

مگر چندان تواند اوج گیرد صدای دردمند و محنت آلود؟

چو صبح تازه از ره باز آمد

صدایم از صدا دیگر تهی بود

ولی اینجا به سوی آسمانهاست

هنوز این دیده ی امیدوارم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 16:38  توسط الهام | 

GIF Image

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 17:29  توسط الهام | 

گفتي چو خورشيد زنم سوي تو پر

چون ماه شبي مي كشم از پنجره سر

اندوه كه خورشيد شدي تنگ غروب

افسوس كه مهتاب شدي وقت سحر......

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 17:25  توسط الهام | 

مي سوزم از اين دو رويي و نيرنگ

يك رنگي كودكانه مي خواهم

اي مرگ از آن لبان خاموشت

يك بوسه ي جاودانه مي خواهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 17:21  توسط الهام | 

عشق تقدير غير قابل پرهيزي است


و از آن به هيچ سرا مارا توان گريختن نيست


زيرا نه در مرگ و نه در زندگي


از بيکران عشق


فراتر نخواهيم رفت


و باز به همان جا مي رسيم


که عشق ما را به آن سو مي کشد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 18:46  توسط الهام | 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 3:47  توسط الهام | 

JPEG Image

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 3:36  توسط الهام |